مصلی؛معراج قلب من!
وقتی قرار بر این شد که نمایشگاه در مصلی برگزار شود شاید اولین حالتی که به من دست داد نوعی احساس معنوی بود که حاکی بود از حضور در منزل کسی که سال ها با او دوست بودم و اینک مرا به خوان کرمش خوانده بود.
نمیدانم چه حس زیبایی بود اما از همان لحظه اول ورود به مصلی دنبال چیزی می گشتم شاید دنبال آن صندوق شیشه ای که روزی بدن زیبای صاحبخانه را در آن دیده بودم ...
نمی دانم بهرحال هر لحظه حضور در آنجا برایم بسیار زیبا بود و در همان جلسه اول و بخصوص در میان کار که برخی مشکلات ایجاد شد به سایر دوستان نیز گفتم که اینجا مکانی است بیش از تصور ما پاک! و هر چه از او می خواهیم در این ایام اعتکاف در حرم یار و در مصلی بهترین فرصت است.
خدایا!
تو را بسیار سپاسگزارم که قدوم ناپاک مرا به جایی باز کردی که روزگاری نگاه به آن اشک از دیدگانم جاری می ساخت و امروز حضور در آن مرا بیش از پیش مدهوش نمود.پ
الها!
خداکند که با اعمال ، نگاه و حرف ها،افکار و گفته های خودم در آن مدت ، کفران این نعمت بی حد زیبا را نکرده باشم.
به لطف و کرمت

